تبلیغات
دانستنیهایی مفید ازهمه جا ،از همه چیز ،برای همه - هفت خوان اسفندیار (‌خوان پنجم تا هفتم )‌
  • تعداد مطالب :
  • آخرین بروزرسانی :
  • تعداد افراد آنلاین :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :

entry هفت خوان اسفندیار (‌خوان پنجم تا هفتم )‌

سیمرغ

خوان پنجم : سیمرغ

به دستور اسفندیار ، گرگسار را نزد او بردند . وقتی گرگسار سه جام لبالب شراب نوشید و مست و بیخود شد ، پهلوان از او خواست تا آسیب منزل بعد را باز گوید و از هر شگفتی كه ممكن است در ادامه راه با آن روبرو شوند، خبر دهد. گرگسار همچنان در تلاش بود تا با خطرناك توصیف كردن وادی‌هایی كه در پیش روی اسفندیار و لشكریان قرار داشت، پهلوان را از ادامه مسیر منصرف كند و به وطن بازگرداند :

 

ای جنگاور نیرومند ! در این منزل كاری دشوارتر در مقابل داری كه می باید هوشیارتر باشی. كوهی بلند را خواهی دید كه بر روی آن مرغی فرمانروا به نام سیمرغ آشیان دارد. پرنده ای است كه پیل را با چنگالش  به آسمان می‌برد و نهنگ را از دریا وشیر را از خشكی برمی‌گیرد. چنانچه برگردی و درفكر مبارزه با سیمرغ و رفتن به كوه بلند نباشی ، برایت سودمندتر است.

اسفندیار به گفته های او خندید و وعده داد كه سینه سیمرغ را با شمشیر خواهد درید.  شب تا به صبح، لشكر پیش می‌رفت. چون پرتوهای طلایی خورشید از پشت كوه  سر برزد و همه جا را  روشنی فرا گرفت ؛ پهلوان اسب و ارابه و صندوق را با خود به همراه برد و لشكر را به پشوتن سپرد. چندی كه پیش رفت كوهی بس مرتفع در مقابل دید، خداوند یگانه را ثنا گفت و پای در راه نهاد. از آن سو، سیمرغ همچون ابری سیاه بر پهنه آسمان ظاهر شد و به سرعت بر سر اسفندیار و صندوق و ارابه چوبین فرو آمد و با چنگال آنها را بر گرفت و به آسمان برد. تیغهایی كه در جداره‌های صندوق نصب شده بود بر بالها و پاهای سیمرغ فرو رفت و او را زخمی كرد.

چون سیمرغ به سبب خونی كه از بدنش رفته بود  سست و بی رمق شد، اسفندیار از صندوق بیرون آمد و باضربت شمشیر سیمرغ را پاره پاره  كرد و جانش را گرفت. بعد، در پیش دادگر خدای خویش سر بر خاك سترد و فراوان ستایش نمود.

صدای شیپور بلند شد و پشوتن به همراه سپاه به پای كوه رسیدند. زمین پوشیده از پرهای سیمرغ بود. و صحرا به چشم نمی‌آمد. تن شاه غرق در خون بود و خسته به نظر می‌رسید. گرگسار پس از اینكه خبر پیروزی شهریار را شنید، بر خود لرزید و رنگ از چهره‌اش پرید.


برف

خان ششم : برف و سرمای سخت

گرگسار در پاسخ اسفندیار كه از او خواسته بود سختیهای منزل بعد را باز گوید ، از برف و سرمای سخت و سوزان سخن راند، كه فردا پیش خواهد آمد و چنین گفت كه :

فدا ، نه گرز، نه كمان و نه شمشیر به یاری‌ات می آید و نه راه رزم و گریز خواهی داشت. به ارتفاع یك نیزه، برف در مقابل خواهی دید كه تو را شگفت انگیز و عجیب می‌آید. ناگزیر، به همراه لشكرت اسیر برف خواهی شد؛ پس برگرد و با من دشمنی نورز و در خون لشكریان مشو. اگر از این مسیر هم  بگذری بیابانی به وسعت سی فرسنگ در پیش روی توست كه تمام‌سطح آن پوشیده از ریگ داغ و خار و خاشاك است و قطره‌ای آب در آن دیده نمی‌شود. مكانی است كه شیر جرات گذشتن از آن جا را ندارد و كركس تیز پرواز هم در آسمانش نمی‌تواند پرید. چهل فرسنگ كه پیش برانی ، توان و نیروی اسب و سپاه از بین می‌رود و همگی نابود خواهید شد.

گرگسار پس از این، از رویین دژ گفت و آنجا را چنین توصیف نمود كه :

زمینش به كام نیاز اندر است

وگر باره با مه به راز اندر است

بشد بامش از ابر بارنده تر

كه بد نامش از ابر برنده تر

ز بیرون نیابد خورش چارپای

ز لشكر نماند سواری به جای

از ایران و توران اگر صد هزار

بیایند گردان خنجر گذار

نشینند صد سال گرد اندرش

همی تیر باران كنند از برش

فراوان همان است و كمتر همان

چو حلقه‌ست بر در ، بد گمان

ایرانیان به سبب شنیدن حرفهای گرگسار كمی نگران شدند و با دریغ از یار و دیار خویش یاد كردند. از این رو، از شهریار خویش خواستند از ادامه راه منصرف شود و اندیشه فتح رویین دژ را از سر بیرون كرده، از همان جا كه هست باز گردد.

اسفندیار از گفته سپاهیان رنجیده خاطر شد و چهره درهم كشید و بدیشان عهد و سوگندشان را یادآور گردید و بعد، از آنان خواست به ایران باز گردند تا خود بدون سپاه و به همراهی پسر و برادر و به یاری جهاندار پیروز پیش بشتابد و به دشمن نماید هنر هر چه هست.

ایرانیان چو نیك نگریستند و خشم فرمانروای خویش دیدند :

برفتند پوزش كنان نزد شاه

كه گر شاه  ببیند ، ببخشد گناه

فدای تو بادا تن و جان ما

كه بر این بود پیمان ما

ز بهر تن شاه غمخواره‌ایم

نه از كوشش و جنگ بیچاره ایم

ز ما تا بود زنده یك نامدار

نپیچیم یك تن را از كارزار

سپهبد چون پشیمانی ایشان دید از روی مهربانی لب به سخن گشود و آنان را به فتح و پیروزی و برخورداری از پاداش و پیمان نیك نوید داد. لحظه ای بعد، شیپور حركت به صدا درآمد  و سپاه یكسر از جای برخاست و تازان به پیش راند.

روز بعد، شاه دستور توقف داد و فرمود تا سرا پرده بر پا كنند. همان دم ، تند بادی  از جانب كوه شروع به وزیدن كرد  و آسمان تیره گون گشت و برف و بوران سراسر دشت را پوشانید. تند باد تا سه روز همچنان می‌وزید و سرما ادامه داشت . اسفندیار كه چاره‌ای برای رهایی نمی‌یافت، دستور داد همگی به نیایش خداوند بپردازند تا مگر به دین طریق از سرما جان  بیرون ببرند. پشوتن ، سپاهیان و اسفندیار دست به دعا برداشتند و از یزدان كمك خواستند . به ناگاه، آسمان صاف شد و نسیمی ملایم  وزیدن گرفت ؛ اما سرما توان افراد را ربوده بود و رمقی بر جای نمانده بود. سه روز گذشت ؛ چهارمین روز ، اسفندیار گرانمایگان سپاه را خواست وبه آنان گفت كه توش و توان برگیرند و به نیروی یزدان آماده نبرد با ساكنان رویین دژ شوند. سپیده دم ، پهلوانان ساز و برگ بربستند و به راه افتادند. شب هنگام  آواز پرنده‌ای به گوش رسید.

اسفندیار با شگفتی  از گرگسار پرسید :

كه گفتی بدین منزل آب نیست

همان جای آرامش و خواب نیست

كنون ز آسمان خاست بانگ گلنگ

دل ما چرا كردی از آب تنگ؟

گرگسار در جواب فریب به میان آورد و گفت :

حیوانات فقط آب شور در اینجا می‌یابند ؛ و نیز چشمه‌ای زهرگون كه تنها پرندگان و درندگان می توانند از آن بیاشامند.

اما ، فریب گرگسار را دیگر بار تاثیری نبود و اسفندیار می‌دانست كه او راهنمایی است دروغ‌زن و كینه توز. پی التفاتی  به گفته‌هایش نكرد و لشكریان را شتابان به پیش راند.


دریا

خان هفتم :  دریای ژرف

صدای سنج به نشان حركت سپاه ، تیره شب در فضا پیچید. اسفندیار جلو سپاه آمد و ناگهان دریایی ژرف و بی انتها در پیش رو دید. شتری كه جلوتر از ساروان پیش می‌رفت به ناگاه  درون آب افتاد! ولی اسفندیار به موقع پایش را گرفت و از دریا بیرونش كشید . گرگسار با مشاهده صحنه ترسید و چون به سبب دروغگویی، از سوی پهلوان مورد مؤاخذه قرار گرفت ریال ناخرسندی‌اش را نسبت به ایرانیانیان برزبان راند و از سر ناامیدی سخن گفت. اسفندیار خنده‌ای خشم آلود كرد و وعده داد چنانچه با هدایت صحیح گرگسار پیروزی بیابد و رویین دژ را تسخیر كند، وی را به مقام سپهبدی آنجا بگمارد و خویش و پیوندش را از آسیب مصون بدارد.

گرگسار پوزش خواست تا راه گذر از آب  را باز گوید و راستی پیشه كند. گرگسار رمز گذشتن از آب را باز گفت و همگی از آب گذشتند. آن گاه به ده فرسنگی رویین دژ رسیدند و در همان جا مستقر شدند.

پس از استراحت و تجدید قوا ، بار دیگر گرگسار به حضور فراخوانده شد و در مقابل سپهبد قرار گرفت . اسفندیار نخست از انتقام گیری خون برادر و جدش‌ـ فرشیدورد و لهراسب‌ـ  دردمندانه  سخن گفت و بعد از گرگسار خواست هرچه می داند بگوید. گرگسار تنگدل شد  و لب به نفرین و ناسزا در حق اسفندیار و ایرانیان  گشود.  پهلوان از گفتار بیهوده او به خشم آمد و ضربه‌ای با شمشیر بر سرش فرود آورد و از وسط به دو نیمه اش كرد و جسدش را به دریا انداخت تا خوراك ماهیان  شود. آن گاه سوار بر اسب شد و تاخت كنان به بالای بلندی رفت و دژی ساده با دیواری آهنین را مشاهده كرد كه نشانی از آب و گل نداشت. بدین سبب دچار شگفتی شد و از فتح رویین دژ ناامید گشت. در آن اثنا، دو سوار كار ترك را دید. پایین آمد و با نیزه در مقابلشان ایستاد و از آنان خواست تا درباره دژ و ساكنان آن توضیح دهند. آن دو نفر كه سخت ترسیده بودند لب گشودند و :

ز ارجاسب چندی سخن راندند

همه دفتر دژ بر او خواندند

كه بالا و پهنای دژ را ببین

دری سوی ایران ، دگر سوی چین

بدو اندرون تیغ زن سی هزار

سواران گردنكش و نامدار

همه پیش ارجاسب چون بنده اند

به فرمان و رایش سرافكنده اند

خورش هست  چندان كه اندازه نیست

به خوشه درون بار اگر تازه نیست

اگر در ببندد به ده سال شاه

خورش هست چندان كه باید سپاه

وگر خواهد از چین و ماچین سوار

بیاید برش نامور صد هزار

نیازش نیاید به چیزی به كس

خورش هست و مردان فریاد رس

 

برچسب ها :فردوسی ,هفت خوان ,اسفندیار ,توران ,شاهنامه ,

author نوشته: سعید طهماسبی دهكردی date تاریخ: چهارشنبه 2 دی 1388 date نظر