تبلیغات
دانستنیهایی مفید ازهمه جا ،از همه چیز ،برای همه - هفت خوان اسفندیار (‌خوان اول تا چهارم )‌
  • تعداد مطالب :
  • آخرین بروزرسانی :
  • تعداد افراد آنلاین :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :

entry هفت خوان اسفندیار (‌خوان اول تا چهارم )‌

فردوسی


هفت خان اسفندیار

(برگردان به نثر)

سخنگوی دهقان چو بنهاد خوان

یكی داستان راند از هفت خان

ز رویین دژ و كار اسفندیار

ز راه و ز آموزش گرگسار

چنین گفت ، كو بیامد به بلخ

زبان و روان پر ز گفتار تلخ

همی راند تا پیشش آمد  دو راه

سرا پرده و خیمه زد با سپاه

آن گاه اسفندیار دستور داد مجلس بزم  و شادی بر پا شود . بزرگان و پهلوانان سپاه چنان كردند وهمگی به عیش پرداختند. گرگسار نیز در این میان حضور داشت و اسفندیار باتهدیدـ و گاه وعده‌های خوشایندـ نشانی رویین دژ ـ مكانی كه خواهرانش در آن جا زندانی بودند ـ را از او باز می‌جست :

بدو گفت :

رویین دژ اكنون كجاست ؟

كه آن مرز از بوم ایران جداست

بدو چند راه است و فرسنگ چند؟

كدام آنك از و هست بیم و گزند؟

گرگسار نشانی سه راه را به پهلوان  می‌دهد: یكی سه ماه ، یكی دو ماه ، و راه سوم یك هفته به طول می‌انجامد ، ولی :

پر از شیر و گرگ است و پر اژدها

كه از چنگشان كس نیابد رها

فریب زن جادو و گرگ و شیر

فزون است از اژدهای دلیر

یكی را زدریا بر آرد به ماه

یكی را نگون اندر آرد به چاه

بیابان و سیمرغ و سرمای سخت

كه چون باد خیزد بدرد درخت

از آن پس چو رویین دژ آید پدید

نه دژ دید از آن سان كسی ، نه شنید

اسفندیار لحظه‌ای ساكت ماند و اندیشید. سپس راه سوم را برگزید و قصد آن كرد. گرگسار شهریار را بیم داد و از رفتن به وادی هفت خان منعش نمود؛ اما جهان پهلوان را اندیشه دیگر بود و برای نبرد با گرگ‌های درنده در نخستین خان مهیا گشت.


گرگ

خان اول : نبرد با گرگ

كوس حركت نواخته شد و لشكر به جانب توران روی نهاد. پهلوان ، به پشو تن‌ـ برادرش‌ـ گفت لشكر را متوقف كند و پیش نیاید تا او خود به‌تنهایی‌ـ برای آنكه گزندبه دیگران نرسدـ پیش رود و راه بگشاید.

آن گاه لباس رزم پوشید ، زین بر اسب نهاد و بر آن نشست و پیش راند. در مقابل ، گرگهایی كه در آن دشت بودند با مشاهده  اندام پهلوانی اسفندیار به او حمله‌ور شدند . دو گرگ پیل پیكر درنده خو، دشت را در نوردیدند و برسوار كار تاختند . اسفندیار كمان به دست گرفت و فریاد كشان باران تیر بر آنها بارید و هر دو را از پای درآورد .

سپس با شمشیر به جانشان افتاد و خونشان را بر خاك جاری ساخت.  بعد، به شكرانه یاری لب به سپاس  او گشود. لشكریان پیش آمدند و چون پهلوان را مشغول نیایش دیدند و در مبارزه  با گرگهای بزرگ جثه او را تندرست یافتند ، شگفت زده شدند و زبان به تحسین گشودند. آن گاه  سراپرده بر پای كردند و همگی بیاسودند.


شیر

خان دوم : جنگ با شیر

بار دیگر بساط عیش گسترده شد و لشكریان به بزم نشستند. اسفندیار گرگسار را پیش نشاند و او را به پرسش گرفت. گرگسار از شیری درنده خو خبر دارد كه نهنگ هم نبرد با او را بر نمی‌تابد. پهلوان روشن دل خنده‌ای غرور آمیز بر لب آورد و وعده كشتن شیر را به گرگسار داد.

شب تا به صبح، لشكر در راه بود. سپیده دم ،  چون به نزدیكی مكان زندگی شیرها رسیدند، سپهبد برادر را سپرد تا لشكر نگاه دارد و در همان‌جا بمانند تا او خود پیش‌رود و جان شیرها بستاند. چون جلو رفت، دو شیر‌ـ نر و ماده‌ـ به‌سمت اسفندیار حمله كردند. او چنان  ضربه‌ای به شیر نر زد كه پیكرش را از میان به دونیم كرد . شیر ماده غرش كنان حمله كرد، ولی با ضربت شمشیری كه خورد نقش بر زمین شد و خون از پیكرش روان گشت. وقتی لشكریان به اسفندیار رسیدند و مناجات و ستایش فرمانده را دیدند خوشحال شدند و شادمانه نزد او رفتند و تحسینش كردند. بعد، سفره غذا تدارك دیدند و خورش‌های لذیذ بر آن نهادند.


اژدها

خان سوم : اژدهای آتشین كام

گرگسار سعی داشت با نصیحت پهلوان او را از ادامه راه بازدارد، بلكه بتواند جان سالم از حادثه بیرون برد :

چون از اینجا جلوتر بروی، كاری بسیار دشوارتر درمقابل خواهی داشت: با اژدهایی‌خشمگین رو به رو می‌شوی كه آتش از دهانش بیرون می جهد و پیكری همچون كوه خارا دارد. اگر از این جایی كه هستی برگردی به صلاح است و بدین كار، جان خود و لشكریانت را از مرگ نجات خواهی داد.

اسفندیار هراس به دل راه نداد ؛ فرمان داد درودگران را فرا خوانند و ارابه‌ای چوبین بسازند و تیغ‌هایی در اطرافش استوار كنند :

بفرمود تا در گران آورند

سزاوار چوب گران آورند

یكی نغز گردون چوبین بساخت

به گرد اندرش تیغها در شناخت

به سر بر، یكی گرد صندوق نغز

بیاراست آن دادگر پاك مغز

به صندوق در ، مرد دیهیم جوی

دو اسب گرانمایه بست اندر وی

چون ترتیب مبارزه با اژدها داده شد ، اسفندیار بر اسب نشست و بتاخت؛ سپاهیان نیز در پس او رفتند. صبحگاه روز بعد ، پشوتن به همراه پسر پهلوان با سپهبد ملاقات كردند. جهاندار جامه جنگ بر تن داشت و آماده رزم بود ؛  نگهبانی سپاه و مراقبت از جان افراد را به پشوتن سپرد و به داخل ارابه چوبی رفته ، در صندوق جای گرفت و به جانب اژدها حركت كرد.

اژدها با دیدن ارابه چوبین آتش از دهان بر دمید و اسبها و ارابه را در كام خود فرو بلعید. تیغهایی كه در اطراف صندوق نهاده شده بود در دهان اژدها فرو رفت و خون از آن جاری شد.  اسفندیار از صندوق بیرون آمد و شمشیر بیرون كشید و مغز اژدها را چاك چاك نمود. درآن لحظه ، از مغز اژدها بخاری زهرآگین بلند شد كه پهلوان را بیهوش بر زمین انداخت.

پشوتن بلافاصله نزد اسفندیار رفت و بر بالین او نشست. وقتی او به هوش آمد ماجرا را برای برادر تعریف كرد و سپس سر و تن در آب شست و لباس نو پوشید و در پیشگاه خداوند پاك، تعظیم و تكریم نمود :

سپاهش همه خواندند آفرین

همه پیش دادگر سر بر زمین ،

نهادند و گفتند با كردگار

تویی پاك و بی عیب و پروردگار


زن جادو

خان چهارم : زن جادو

گرگسار از آن همه رشادت و دلاوری اسفندیار متعجب و مشوش بود. شهریار در كنار آب  سراپرده زد و سپاهیان در اطراف او مستقر شدند . نوازندگان می‌نواختند و میگساران باده در جام می ریختند. بار دیگر ، گرگسار به حضور فرا خوانده شد :

ای بد كردار زبون ! مرگ اژدهای آتشین كام را كه دیدی ؛ در ادامه راه چه كسی در مقابلم قرار خواهد گرفت و در كجا رنج و سختی بیشتری خواهم دید؟

گرگسار در جواب گفت :

ای شاه پیروز گر ! چون فردا در منزل بعدی توقف كنی ، زنی جادو گر به دیدارت می‌آید كه تا كنون لشكریان فراوانی را دیده و بدون هیچ گونه ترسی در مقابلشان ایستاده است . اگر بخواهد می تواند دشت را به دریا مبدل سازد و ارتفاع آب را به بلندای خورشید برساند . پادشاهان نیز او را غول می نامند. بیا و در روزگار جوانی با پای خود به استقبال مرگ مرو!

اسفندیار جهانجوی اندیشه به دل راه نداد؛ گرگسار را نا امید كرد و دل بر آن نهاد تا با كمك خداوند پشت و دل جاوان بشكند و بر آنان ظفر یابد.

غروب ، سپاه حركت كرد و سپهبد جلودار همگان قرار گرفت . پگاه، پشوتن را عهده دار سپاه كرد و جامی زرین و پر شراب به دست گرفت و طنبور طلبید؛ گویی رهسپار جشن و مهمانی است. آن طرف‌تر بیشه‌زاری سرسبز و خرم مشاهده كرد كه درختان فراوان و چشمه‌های گلابگون جاری در آن، منظره بهشت را درنظرش مجسم می‌ساخت. از اسب پیاده شد و كنار چشمه‌ای نشست . جام زرین بر كف نهاد و طنبور در بغل گرفت و از سردرد نالید و نواخت :

همی گفت : بد اختر اسفندیار

كه هرگز نبیند می و میگسار

نبیند جز از شیر نر و اژدها

ز چنگ بلاها نیابد رها

نیابد همی زین جهان بهره ای

به دیدار فرخ پری چهره ای

بیابم ز یزدان همی كام دل

مرا گر دهد چهره دل گسل

به بالا چو سرو و چو خورشید روی

فرو هشته از مشك تا پای موی

زن جادو با شنیدن آواز پهلوان از شادمانی همچون گل شكفته شد و به سیمای تركی پری چهره و زیبا روی نزد او رفت و در كنارش نشست. اسفندیار چون او را بدید آوازش را برتر كشید و :

چنین گفت : كای دادگر یك خدای

به كوه و بیابان تویی رهنمای

بجستم هم اكنون پری چهره ای

به تن شهره ای ، زو مرا بهره ای

به داد آفریننده داد و راد

مرا پاك جام و پرستنده داد

سپس جامی پر شراب به جادو گر داد تا بنوشد. آن گاه ، زنجیر پولادین راـ كه پنهان از چشم جادوگر با خود داشت‌ـ برگرفت و در گردن ترك زیبا روی افكند و بلافاصله دست به شمشیر برد . جادوگر تلاش زیادی كرد، اما بی فایده بود. اسفندیار از او خواست تا چهره حقیق‌اش را نشان دهد؛ در آن حین پیرزنی زشت رو و سیه‌چرده در مقابل چشم پهلوان ظاهر شد.  سپس ، با خنجر به جان جادوگر افتاد و او را كشت. ناگهان گرد و غباری سیاه رنگ به هوا خاست و آسمان را تیره و تار نمود. اسفندیار به بالای بلندی رفت و پشوتن را با صدای بلند به پیش فرا خواند.

برچسب ها :فردوسی ,هفت خوان ,اسفندیار ,اژدها ,سیمرغ ,شاهنامه ,جادو ,

author نوشته: سعید طهماسبی دهكردی date تاریخ: چهارشنبه 2 دی 1388 date نظر